تبليغاتX
مدرسه ابتدایی دخترانه صابران 2 - نجات يافتگان غار
 
 
 
اوقات فراقت دانش اموزان خاطرات مدرسه فعالیتهای علمی و اموزشی
   
 



صفير صاعقه سهمگين و غرش رعد خشمگين و جر جر باران،گام‌هاي مردان بيابان را تندتر مي‌كرد.در جستجوي پناهگاهي امن به سوي كوهي كه در مقابلشان بود رفتند و در گوشه‌اي از غار بر روي صخره‌هايي چند نشستند.از دهانه غار،همچنان رگبار تند باران و درخشش آذرخش نمايان بود و غرش گوشخراش رعد،مردان را دچار وحشت و نگراني مي‌كرد. حتي يك لحظه،چشم از دهانه غار برنمي‌داشتند و انتظار پايان غرش آسمان را مي‌كشيدند.
ناگهان،غرشي لرزاننده و مهيب به گوش رسيد و كوه با تمام استواريش بر خود لرزيد. صخره بزرگي از بالاي كوه غلتيد و بر دهانه غار فرو نشست. هر سه نفر، فريادي از ته دل برآوردند و همچون صخره‌هاي سنگي از ترس و حيرت بر جاي خود ماندند.جز سياهي و تيرگي و غرش رعد هيچ چيز ديده و شنيده نمي‌شد.ديوارهاي كوه،همچون غول‌هاي ايستاده و سياه،آنان را محاصره كرده بود.
وحشتي فزاينده و يأسي فرساينده در روان زندانيان غار موج مي زد و سكوتي نفسگير در ميانشان حاكم بود.گويي عقاب مرگ را مي‌ديدند كه با چهره‌اي هول انگيز بر طعمه‌اش بال گشوده و بر سرشان كمين كرده است.
يكباره،فكري،چون سوسوي يك چراغ در ذهن يكي از آنان روشن شد.رو به دوستانش نمود و گفت:برادران،جاي نوميدي نيست.خداي،نجات دهنده درماندگان و گشاينده درهاي بسته است.بياييد در اين لحظه‌هاي وحشت و تنهايي كه هيچ كس،جز او،از حال ما آگاه نيست، بخوانيمش. گذشته خود را بنگريم و از ميان كردار خود،كارهاي نيك و شايسته‌اي را كه تنها براي رضاي او انجام داده‌ايم،فرا ياد آريم و پروردگار را،به حق آن اعمال سوگند دهيم،شايد خداي توانا باران رحمتش را بر ما فرو آرد و ما را به فضل خود از اين بلا و تنگنا نجات دهد!
پس از شنيدن اين سخن گويا نور اميدي در دل هر سه نفر روشن شد.هر كدام در تلاش بودند كه در ميان خاطرات گذشته خويش،راهي به روشنايي بگشايند.
يكي از آنان لب به سخن گشود و با صدايي لرزان گفت:بار خدايا!تو خود بر اعمال همگان آگاهي،داني كه مرا پدر و مادر ضعيف و پيري بود كه آنان را پرستاري مي كردم و هر شامگاه،از گوسپنداني كه در خانه داشتم،شير مي‌دوشيدم و به آن دو مي‌خورانيدم. يك روز،تا دير وقت،در صحرا ماندم و چون پاسي از شب گذشت و به خانه آمدم و پدر و مادرم را خفته ديدم.بنا بر عادت هر شب،شير دوشيدم و بر بالين آن دو ايستادم.نه دلم مي‌آمد بيدارشان كنم و نه آن كه باز گردم ؛زيرا نگران بودم از خواب برخيزند و طلب غذا كنند و من در كنارشان نباشم.آن شب،تا سپيده دم،قدح شير به دست،بر بالين آنان ايستادم تا از خواب برخواستند و شير را به ايشان خورانيدم.وقتي سخن مرد به اينجا رسيد،دستانش را بالا برد و با دلي شكسته و چشماني باراني گفت:خدايا،اگر داني كه آن عمل را براي خشنودي تو انجام داده‌ام و مورد قبول درگاه تو قرار گرفته است،اين صخره را كنار زن و ما را از اين زندان تاريك و پر وحشت نجات ده!
چون سخن مرد به پايان رسيد،هر سه سكوت كردند و گوش به صداي باران سپردند.هنوز لحظاتي چند نگذشته بود كه صداي جابجا شدن صخره از دهانه غار به گوش رسيد و نوري از شكاف صخره به درون غار ريخته شد.
نفر دوم در حالي كه اميد و خرسندي در صدايش موج مي‌زد،شروع به سخن گفتن كرد و گفت: پروردگارا،مرا دختر عمويي بود كه او را بسيار دوست مي‌داشتم. روزي از او كام دل خواستم،نخست،از پذيرفتن خواسته‌ام خود داري كرد،ولي چون نيازمند بود،روا شدن خواسته‌ام را مشروط به دريافت صد دينار نمود.من آن پول را برايش فراهم آوردم و چون براي كامجويي به نزد او رفتم،آهي كشيد و بر خود لرزيد. گفتم:چه رسيد ترا؟ گفت:از خالق بينا مي‌ترسم،تو نيز از خدا پروا كن!اين حال دختر عمويم در قلب من اثر نمود ،از كنار او برخاستم و از خواسته‌ام صرف نظر كردم.آفريدگارا،تو را به حق آن عملي كه تنها براي رضاي تو،در آن خلوت و تنهايي انجام دادم و بر هواي نفسم پاي نهادم،ما را از اين وحشت و تنهايي رهايي ده و اين در بسته را بر ما بگشاي! مرد هنوز چشم از سقف سنگي غار برنداشته بود كه صخره بار ديگر با صدايي كنار رفت و اين بار روشنايي خورشيد،بيش از پيش،به درون غار تابيده شد،تا بدان اندازه كه هر سه نفر مي‌توانستند چهره‌هاي رنگ پريده يكديگر را ببينند.
سومين نفر،در حالي كه رودي از اميد در كلامش جاري بود، نگاهي به همراهانش نمود و سپس، دستانش را بالا برد و گفت:مهربانا،مدتها پيش،من كارگري را براي كار كردن اجير كرده بودم،تا اينكه يك روز،بر سر موضوعي با او مشاجره كردم و او كمي از من رنجيده خاطر شد.چون خواستم حق او را بدهم،نپذيرفت و با ناراحتي از نزد من رفت.من با پولي كه مزد او بود،چند گاو خريدم و به پرورش آنها پرداختم.پس از مدتي،تعداد گوساله‌ها و گاوهاي من زياد شد و من از بهره مزد او استفاده مي‌كردم. سال‌ها گذشت،تا اينكه آن كارگر،در حال ضعف و پيري نزد من آمد و با يادآوري ماجرا،حق خود را از من طلب كرد و مرا از خدا ترساند. من با آرامش،به او پاسخ دادم:تمام گاوها و گوساله‌ها از آن توست، آنها را با خود ببر! مرد پير با تعجب به من روي نمود و گفت:ايا مرا مسخره مي‌كني؟!جواب دادم:هرگز، تمام اين گاوها و گوساله‌ها سود مزد تو و از آن توست.او آنها را گرفت و از نزد من برفت.
وقتي كلام سومين نفر به اينجا رسيد،آهي جانسوز از دل برآورد و چنين دعا كرد:آفريننده توانا، اگر آنچه آن روز انجام دادم،مورد خوشنودي تو قرار گرفته است،بازمانده اين صخره را بر ما بگشاي و ما را از اين زندان سنگي نجات ده!هر سه آمين گفتند و چشم به دهانه غار دوختند.گويا قلب‌هايشان در سينه جاي نمي‌گرفت.اميد و انتظار از يك سو و هراس و اضطراب از سويي ديگر،در وجودشان شتاب گرفته بود.ناگهان،صداي جابه جا شدن صخره و كنار رفتن آن در فضاي غار پيچيد و ستوني از نور خورشيد تا ته غار ريخته شد.چشمان هر سه نفر،مانند آسمان پس از باران درخشيد. با خوشحالي وصف ناپذيري از جاي برخاستند،از غار بيرون رفتند و دانستند كه خدا،اعمال خالصانه آنان را پذيرفته و به بركت آن اعمال نيك و نيت‌هاي پاك، بلايي بزرگ و مرگ آفرين را از آنان دور ساخته است. سر را به سوي آسمان بلند كردند و او را به خاطر اين گشايش و رحمت سپاس گفتند.
نسيمي ملايم چهره مردان غار را نوازش مي‌داد.طوفان و غرش آسمان،جاي خود را به زيبايي و زلالي و آرامش داده بود.هر سه به رنگين كمان زيبايي كه بر فراز آسمان بلند ظاهر شده بود،نگاهي انداختند و راهي خانه‌هاي خود شدند.
بيشتر مفسران ذيل ايه 9 از سوره كهف: ام حسبت ان اصحاب الكهف و القيم كانوا من اياتنا عجب به اين داستان اشاره كرده اند.برخي از مفسران و راويان،اصحاب كهف و رقيم را در اين ايه يكي گرفته‌ و مصداق آن دو را همان داستان معروف اصحاب كهف دانسته‌اند.برخي احتمال داده‌اند،اصحاب الرقيم، گروه ديگري غير از اصحاب كهف بوده‌اند،كه خداوند از آنان در كنار اصحاب كهف ياد كرده،ولي تفصيل داستان آنان را نياورده است و براي اصحاب رقيم،داستان فوق را نقل كرده‌اند،اما اين ديدگاه با سياق ايه سوره كهف سازگار نيست.افزون بر آن،روش قرآن در ياد كردن از اقوام مختلف، اين گونه نيست كه اشاره به نام گروهي بكند،ولي درباره آنها هيچ سخني نگويد و يا نام دو گروه و دو داستان را ببرد؛اولي را شرح دهد،اما به دومي هيچ اشاره‌اي نكند.بنابراين،چون در ايات سوره كهف، تنهابه داستان معروف اصحاب كهف اشاره شده،مراد از اصحاب كهف و رقيم،يك گروه است و داستان «نجات يافتگان غار» كه در روايات مختلفي نقل شده،ارتباطي به ايه سوره كهف ندارد.

مهسا فاضلي

 
 
 |    نوشته شده توسط مدیر
 

pctfx3.3

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي وب وبسازها وبسازها طراحان قدرتمند وبسازها websazha - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی